|
|
|
|
|
التماس از خداوند اگر برآورده شد رحمت است اگر برآورده نشد حکمت است
التماس از خلق اگر برآورده شد منت است اگر برآورده نشد خفت است
نشانه های الهی در سکوت به آرامی پدیدار می شوند!
در بلا هم می چشم لذات او مات اویم مات اویم مات او.....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 22:58 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
قشنگیه زندگی به اینه که خودتون خبر نداشته باشین ولی یکی براتون دعا کنه ایمان فانوسیست که هدایتگر هر انسانی در بن بست هاست ندای عشق قلب انسان را زیرو رو می کند اوج عشق سکوتی گویاست عشق و آرامش نور وجودند هر انسانی معبدی الهیست عشق راز آزادیست پایبندی معنوی سبب رخ دادن معجزه ها می شود با عشق حقیقت زندگی به قلب انسان الهام می شود
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:47 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
لمس زیبائی تو حیرانم کرده!
حس تنهایی ژرفی دارم... پر جریان پر روح من صدا می شنوم.. درک تو را از غم خود حس کردم واژه ها می سازم... نه نیستم! مال اینجا! نه نیستم غایبم یا حاضر تو حضوری یا جسم! قلقلک می دهی اکنون ذهنم را با عشق خستگی می غرد اشک در خون من آویزان است پرتو نوری دارم اما... دل خود خوش می کنم با او تا هر جا!... می نویسم در خواب می نویسم بیدار می نویسم که دگر خسته شدم از تکرار تا سلامی آغاز تا شروع پرواز تا تپش های شرار و آرام..... همه را من چه کنم؟! با همه کاری نیست! تو که بی پروا بودی! با تو هم کاری نیست. منه تنها در باد منه دیوانه صدا می شنوم اینک این مدرک دیوانگیم را بردار و ببر با خود در بر هر کس و نا کس بگذار و بگو داد بزن دیوانست دیوانست... من تو را خاص پنداشته ام خاص خودم هار هار .. این است که می گویند: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید من تنها رفتم تا فردا... بای |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 2:10 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
از دل و دیده گرامی تر هم آیا هست؟
-دست! آری .ز دل و دیده گرامی تر . دست زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان بی گمان دست گرانقدرتر است
هر چه حاصل کنی از دنیا دستاورد است هر چه اسباب جهان باشد در روی زمین دست دارد همه را زیر نگین سلطنت را که شنیدست چنین؟
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست
در فرو بسته ترین دشواری و گرانبارترین نومیدی ... بارها بر سر خود بانگ زدم: -هیچت ار نیست مخور خون جگر! دست که هست! بیستون را یاد آر ! دست هایت را بسپار به کار کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار!
وه چه نیروی شگفت انگیزی ست دست هایی که به هم پیوسته ست
به یقین هر که به هر جای در آید از پای. دست هایش بسته ست!
دست در دست کسی یعنی: پیمان دو عشق دست در دست کسی داری اگر دانی دست چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست! لحظه ای چند که از دست طبیب گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست!
چون به رقص آیی و سر مست بر افشانی دست پرچم شادی و شوق است که افراشته ای لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست
دست گنجینه مهر وهنر است خواه بر پرده ساز خواه در گردن دوست خواه بر چهره نقش خواه بر دنده چرخ خواه بر دسته داس خواه در یاری نابینایی خواه در ساختن فردایی! آنچه آتش به دلم می زند اینک هر دم سرنوشت بشر است داده با تلخی غم های دگر دست به دست بار این درد و دریغ است که ما تیر هامان به هدف نیک رسیده ست ولی دست هامان نرسیده ست به هم! فریدون مشیری |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 2:13 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
"بنام آنکه پروانه حیران اوست"
وقتی کودک بودم.زمانیکه دلتنگ می شدم.شنیدن صدای یک دوست آرامم می کرد.گویی در صدای آشنایی متولد می شدم. جانی دوباره میگرفتم و بسیار دلگرم می شدم.اما بتدریج وقتی بزرگتر شدم دیدم دنیا آنقدر شلوغ شده که دیگر هیچ صدای آشنایی به گوشم نمی رسد و انسانها آنقدر درگیر زندگی اند که هیچکس سراغی از دیگری نمی گیرد.اینگونه بود که تصمیم گرفتم به دل زندگی سفر کنم تا بدانم چگونه می شود روزیکه در دنیا نیستم .چنان ماندگار باشم که انگار هستم! درک حقیقت چنان برایم جذاب بود که دنیا را رها کردم.تمام منیت ها را دار زدم.تمام قضاوتهای نادرست را شنیدم و فقط لبخند زدم.تمام صداهای درونم را خاموش کردم تا بتوانم صدای خالقم را بشنوم.تا نه یک روز بلکه یک عمر آرام شوم و آنقدر خود را کنار زدم تا لحظه ای که دیدم آنقدر کوچکم که حتی نمی توانم خود را ببینم و امروز که به کو چکی خود کاملا آگاهم تنها با شنیدن صدای خالقم است که هر صبحگاه با باز شدن چشم هایم دلم را میزبان جهان و جهانیان می کنم.با شادیهایشان شاد می شوم و با غم هایشان غمگین می شوم ودرد عمیقی را در وجودم احساس می کنم و تنها با این نیت لحظه ها را سپری می کنم که غم هایشان را آب کنم و شادی هایشان را وسعت دهم و هر شامگاه حجم سنگین سکوت را با قدرتی عظیم به درون فرو می برم و با گسترش عشقم به تمامی انسانها چشم هایم را می بندم و آرام به شب نشینی خداوند می روم!... تقدیم با عشق... کوچکترین ذره هستی دوستون دارم این نامه از خدا رسید به وسیله دوست عزیزم سپیده که هم دلمه خدایا شکرت. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 1:4 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا وندا رحم کن بر افکار ناقص ما رهاتر از آنم که بتوانم چیزی بگویم همه چیزم فراوان از خودم کن خودی که خود ساختی اگر امتحانی است قبولم کن اگر هدیه ای است لایقم کن نمی دانم خودت خوب می دانی... من حقیر فقط این را می دانم که به سویت باز خواهم گشت و به چشمانت نگاه خواهم کرد اگر رویم بشود!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 1:25 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
مهمترین چیز سربلندی در بارگاه حق است
و قویترین عنصر, عنصر عشق
نوای عشق حق , قلب انسان را جا بجا می کند
با اتصال قلبمان می توانیم پروانه ی روحمان را به هم برسانیم و عاشقتر شویم
هر یک از ما, بیتی از اشعار دنیا هستیم که باید با هم بسراییم تا دیوان هستی کامل شود
نیایش, پیوند شاعرانه با عالم هستی است
جلوه های دلربای طبیعت , همه پرتو های نور خدا هستند
محبت , لمس دست خداست
الهی .....................................................................
خاموش اگر توانی بی حرف گو معانی تا بر بساط گفتن حاکم ضمیر باشد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 21:30 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
بگو دل را که گرد غم نگردد که هرگز غم به خوردن کم نگردد مولانا - تنها چیزی که هر چقدر بیشتر بخوریم بیشتر می شه غمه
الهی! یاد تو میان دل و زبان است و مهر تو میان سر و جان
یافت تو زندگانی جان است و رستخیز نهان
ای ناجسته یافته و دریافت نادریافته.
یافت تو روز است که خود برآید ناگهان!
او که تو را یافت نه به شادی پردازد و نه به اندهان. خواجه عبدالله انصاری
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 0:36 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
ترا چنان که توئی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 0:6 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر خوبه دلت پاکه خودت شادی
چقدر پیروزی و محبوبیت در انتظارت
خدایا قلب من در اختیارت
چقدر خوبی خدا تا بی نهایت....
چه بساطی داریم!
من رها از همه چیز می سپارم بر تو. همه را...
تو نخواهی که بجز شادی من
و چه آرامم باز دوستت می دارم.
تو بخند تو بخند می خندیم
سرخوش و مست و بلند پر وازیم
ما خود افکار همو می سازیم
قسم خوردم و می خورم خوش مزه ست. خدایا قسم می خورم
اسیرم ولی این اسارت ندارد شکنج
اسیر توام خالق روح حق.
من عاشق شدم هستی مست را و مستی گرفتم شدم گیج و منگ
شدم فارغ از هر چه اندیشه و دنگ و فنگ
سراینده گشتم شدم قاق درویش و مرشد پسند
به من گوش دادی دستم گرفتی از آثارت لذت می برم هنرمند بزرگ
آدم تر شدم ممنونم ازت.
وقتی که عاشق می شوید مگویید"خداوند در قلب من است"بلکه بگویید
"من در قلب خداوند جای دارم"
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:58 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
ای شاه شاهان جهان الله مولانا علی ای نور چشم عاشقان الله مولانا علی
حمد است گفتن نام تو ای نور فرخ نام تو خورشید ومه هندوی تو الله مولانا علی
تخم خوارج در جهان ناچیز و ناپیدا شود آن شاه چون پیدا شود الله مولانا علی
دیو و پری واهرمن اولاد آدم مرد وزن دارند این سر در دهن الله مولانا علی
اقرار کن اظهار کن مولای رومی این سخن هر لحظه سر من لدن الله مولانا علی
ای رهنمای مومنان الله مولانا علی ای سر پوش غیب دان الله مولانا علی
داننده راز همه انجام و آغاز همه ای قدر و اعزاز همه الله مولانا علی
ما جمله سر گردان تو هم واله وحیران تو گوینده برهان تو الله مولانا علی
بردار از جانم محن مارا بده فیض سخن از توست کامم در دهن الله مولانا علی
احسان زتو ارکان زتو برهان زتو ابدان زتو هم روح وهم ریحان زتو الله مولانا علی
هم انبیا گویا زتو هم اولیا دانا زتو هم عارفان شیدا زتو الله مولانا علی
ای مرغ خوش الحان بخوان الله مولانا علی تسبیح خود کن بر زبان الله مولانا علی
خواهی که یابی زندگی بشتاب اندر بندگی تا بخشدت زیبندگی الله مولانا علی
اسمش عظیم و اعظم است غفران و فرد عالم است مولا وحق آدم است الله مولانا علی
خواهی که یابی زاو نشان جان در ره او برفشان که او جان ده است وجانستان الله مولانا علی
گر عاشقی و راه بین غره مشو خود را ببین وانگه ز جان و دل گزین الله مولانا علی
من خود کی ام ما کیست او یا او زمن یا من از او خود زنده و باقیست او یرلی یلی یرلی یلی
از خود بکلی بگذری از آب وگل گردی بری از جان و دل شو مشتری یرلی یلی یرلی یلی
گر طالب آیی پاک را طی کن بساط خاک را برهم زن این افلاک را یرلی یلی یرلی یلی
پیمانه در کش صبحدم فارغ شو از شادی و غم بربام رندی زن علم یرلی یلی یرلی یلی
چون شمس دین از ملک دین آزاد شو از کبر وکین با شمس تبریزی نشین یرلی یلی یرلی یلی
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 15:31 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر که تدبیری باشد در درک منطق هنر است ... در هنر می شود نوای هستی را شنید معراج در این عرصه روی می دهد : پروازی به فرازستان معنا ! محمدرضاشجریان |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 20:59 توسط الهام
|
|
||