|
|
|
|
|
با دل گفتم ز دیگران بیش مباش رو مرهم ریش باش و چون نیش مبا ش خواهی که ز هیچ کس بتو بد نرسد بد گوی و بد آموز و بد اندیش مباش آن کس که ترا بدید ای خوب اخلاق در حال دهد کون و مکان را سه طلاق مه را چه طراوت و زحل را چه محل با طلعت آفتاب اندر آ فا ق یک چند میان خلق کردیم درنگ ز ایشان به وفا نه بوی دیدیم نه رنگ آن به که نهان شویم از دیده خلق چون آب در آهن و چو آتش در سنگ از روی تو من همیشه گلشن بودم و از دیدن تو دو دیده روشن بودم من میگفتم چشم بد از روی تو دور جانا مگر آن چشم بدت من بودم! امروز یکی گردش مستانه کنم و از کاسه سر ساغر و پیمانه کنم امروز در این شهر همی گردم مست می جویم عاقلی که دیوانه کنم بخروشیدم گفت خموشت خواهم خاموش شدم گفت خروشت خواهم بر جوشیدم گفت که نی ساکن باش ساکن گشتم گفت بجوشت خواهم بر زلف تو گر دست درازی کردم والله که حقیقت نه مجازی کردم من در سر زلف توبدیدم دل خویش پس با دل خویش عشقبازی کردم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:55 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
در آن لحظه که آدمی به کمال وشکوه بی نهایت آفریدگار جهان می اندیشد سراپا شیفته آن می شود دل و جانش به خضوع وخشوع و فروتنی می گراید با آهنگ فطرت در برابرآن همه کمال و عظمت ... سر تعظیم فرود می آورد"رکوع" سر به زمین می ساید"سجود" زبان به ستایش می گشاید"حمد و تسبیح" بر یاد لبت لعل نگین می بوسم آنم چو به دست نیست این می بوسم دستم چو بر آسمان تو می نرسد می آرم سجده و زمین می بوسم تا کی ز زمانه رنگ و بو را بینیم و قت است که آن لطیف خو را بینیم در وی نگرم خیال خود را نگرم در خود بینم خیال او را بینم تو بحر لطافتی وما همچو کفیم آ نسوی که موج رفت ما آن طرفیم آن کف که به خون عشق آلوده ا ستی بر ما می زن که بر کفت همچو دفیم چندانکه بکار خود فرو می بینم بی دیدگی خویش نکو می بینم با زحمت چشم خود چه خواهم کردن اکنون که جهان به چشم او می بینم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:30 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
بارکس در يکی از مصاحبه های اخير خود گفته است که انگيزه او برای ترجمه اشعار مولوی بسيار اتفاقی بوده است چون او حتی نام مولوی را هم نشنيده بود تا اينکه يک نويسنده آمريکايی به نام رابرت بلای در سال ۱۹۷۶ يک نسخه از ترجمه اشعار مولوی را به زبان انگليسی سنگين و دانشگاهی که تنها ترجمه از اشعار اين شاعر در آن زمان بود به او داد و گفت "اين اشعار را بايد ازقفس رها کرد. " کلمن بارکس مترجم اشعار مولانا
به گفته بسياری از منابع ظرف دهسال گذشته ترجمه اشعار مولوی بيش از هر شاعر ديگری درآمریکا
بارکس شاعر و استاد پيشين ادبيات با اشتياق و شيفتگی از مولوی صحبت می کند: " شعر او حاصل خلاقيت آن نيمه ای از روح انسان است که نه از شخصيت بلکه از چيزی ماوراء آن و درک انسان الهام می گيرد. بارکس با اشاره به عرفان در اشعار مولوی می گويد که الهيات مولوی شادی آفرين است زيرا که به اعتقاد مولوی صرف داشتن جان در بدن و ادراک مايه شادمانی است . بارکس همچنين به نقش اشعار مولوی در ايجاد پيوند ميان مسلمانان و آمريکايی ها اشاره می کند و می گويد "ما آمريکايی ها شناخت کافی از جهان اسلام نداريم و قادر به حس زيبايی و عمق اشعار مولوی نيستيم." آنچه کلمن بارکس و مولانا در آن سهيم اند اين حس کنجکاوی توام با شور و اشتياق است که اين دو انسان متفاوت را با خواسته های معنوی يکسان بهم پيوند می دهد.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:56 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
یارب مرا یاری بده،تا خوب آزارش كنم
بندی به پایش افكنم،گویم خداوندش منم
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 15:7 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم چشمم گفت براهش میدار گفتم جگرم گفت پر آهش میدار گفتم که دلم گفت چه داری در دل گفتم غم تو گفت نگاهش میدار رفتم به سر گور نگار دلدلر می تافت به گلزار تنش چون گلزار بر خاک ندا کردم خاکا زنهار آن یار وفادار مرا نیکو دار گوش ما را بی دم اسرار مدار چشم ما را بی رخ دلدار مدار بزم ما بی نی و خمار مدار ما را نفسی بیخودت ای یار مدار
می گویدمی مرا نگار دلسوز می باید رفت چون بپایان شد روز ای شب تو برون میای از کتم عدم خورشید تو خویش را بدین چرخ بدوز نی چاره آنکه با تو باشم همراز نی زهره آنکه بی تو پردازم راز کارم ز تو البته نمی گردد ساز کار من بیچاره حدیثی است دراز از حادثه جهان زاینده مترس واز هر چه رسد چو نیست پاینده مترس این یک دم عمر را غنیمت می دان از رفته میندیش و از آینده مترس دلدار چنان مشوش آمد که مپرس هجرانش چنان مشوش آمد که مپرس گفتم که مکن گفت مکن تا نکنم این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:52 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
گر در سر و چشم عقل داری و صبر بفروش زبان را و سر از تیغ بخر ماهی طمع از زبان گویا ببرید ز این رو نبرند از تن ماهی سر
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 1:16 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد خونابه ز دیده ام چکیدن گیرد هر جا خبر دوست رسیدن گیرد بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد مگزار که غصه در میانت گیرد یا وسوسه های این جهانت گیرد رو شربت عشق در دهان نه شب و روز زان پیش که حکم حق دهانت گیرد گرما نه همه تنور سوزان باشد ناگه زدرم درآی گرم آن باشد چون وعده دهی نیای سرد آن باشد سرما نه همه سرد زمستان باشد از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد صد نشتر عشق بر رگ و روح زدند یک قطره از آن چکید و نامش دل شد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:0 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
چون دید رخ زرد من آن شهره نگار گفتا که دگر به وصلم امید مدار زیرا که توضد ما شدی در دیدار تو رنگ خزان داری و من رنگ بهار خورشید همی زرد شود بر دیوار ما نیز همی زرد شویم از غم یار گاه از غم یار و گه ز نادیدن یار گر کار چنین است خدایا زنهار ز اول که مرا عشق نگارم بربود همسایه من ز ناله من نغنود اکنون کم شد ناله عشقم بفزود آتش چو هوا رفت کم گردد دود گر دریا را همه نهنگان گیرند ور صحرا را همه پلنگان گیرند ور نعمت و مال چشم تنگان گیرند عشاق جمال خوب رویان گیرند رو دیده بدوز تا دلت دیده شود ز آن دیده جهان دگرت دیده شود گر تو ز پسند خویش بیرون آیی کارت همه سر به سر پسندیده شود قاصد پی اینکه بنده خندان نشود پنهان مکن از بنده که پنهان نشود گر بر در باغی بنویسی زندان باغ از پی آن نوشته زندان نشود تا بتوانی مدام می باش به ذکر که از ذکر ترا راه نمایند به فکر محرم چو شدی در حرم اجلالش بینی به یقین جمال معشوقه بکر
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:56 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
ما میمیریم تا ارزشها زنده بمانند از جان خود گذ شتیم با خونه خود نوشتیم یا مرگ یا مصدق ! امروز راننده تاکسی یه آقای فکرکنم بالای 65 سال داشت یادم داد.
استادم میگه : علم مغز و هنر قلب یه جامعه خوبه
هر روز دلم در غم تو زارتر است واز من دل بی رحم تو بیزار تر است بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادارتر است یک چشم من از روز جدایی بگریست چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست چون روز وصال شد فرازش کردم گفتم نگریستی نباید نگریست
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:19 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم با همراهی مورچه ای یاد بگیریم که زندگی باید کرد اینقدر از این باز هم ها هست که همه بلدن بگن بازهم باز هم باز هم....مگه نه؟ میشه هر کی که میخونه یه باز همم تو نظر بنویسه!ممنون میشم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 23:8 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
برف دوست داشتنی! برف پاک! برف آسمونی! برفی خان خیلی شیرین و خوش
صحبت بود... ببینینش! دیگه نیست انگار آب شده رفته تو زمین!!! یه ساله دیگه هم گذشت... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:18 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
انس با خدا ای اشرف مخلوقات من تو را آفریده ام و از حال درون تو با خبرم , اسرار تو را میدانم و برملا نمی کنم ,تنها کسی هستم که مطمئنی به تو خیانت نمی ورزم. ای آدم بمن روی آور وبا من انس بگیر. تو مال منی ,نه از آن دیگران. اگر یک قدم به سوی من بیایی ده قدم به سوی تو خواهم برداشت... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 18:26 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
ای دل ار محنت و بلا داری بر خدا اعتمادها داری.. این چنین حضرتی و تو نومید! مشو ای دل اگر خدا داری رخت اندیشه میکشی هر جا بنگر آخر دگر که را داری لطفهایی که کرد چندین گاه یاد آور اگر وفا داری
عمر ضایع مکن که عمر گذشت زرگری کن که کیمیا داری
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 1:22 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
به اقبال چنین گلشن بباید نقد خندیدن تو خندان روتری با من که باشم من تو مولایی تویی کامل منم ناقص تویی خالص منم مخلص تویی سور و منم راقص منم اسفل تو بالایی تو ما باشی مها ما تو ندانم که این منم یا تو شکر هم تو شکر خا تو بخا که خوش همی خاهی وفادار است میعادت توقف نیست در دادت عطا و بخشش شادت نه نسیه است و نه فردایی. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 1:16 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
در دل تو جمله منم سربه سر سوی دل خویش بیا مرحبا دلبرم و دل برم ایرا که هست جوهر دل زاده ز دریای ما نقل کنم ور نکنم سایه را سایه من کی بود از من جدا
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 21:55 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 16:34 توسط الهام
|
|
||