|
|
|
|
|
غم برو! شادی بیا! محنت برو! روزی بیا!"چهارشنبه سوری خوش بگذره"J دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند عاقل مباش تا غم دیگران خوری تاج زر حسرت مو از سر کچل نمی برد! مرده نمی رفت به گور بردنش به زور! یک روز برف را یک ساعت باران آب می کند. رفت که سال دیگر با برف پایین بیاید تنها به قاضی رفته خوشحال برمی گردد هر که تنها برود پیش قاضی برمی گردد راضی با این چشم طوری کار کردن که آن یکی چشم خبردار نشدن(تو دار بودن) چیستان: بابا چوبی ننه چوبی بچه ای دارند گمپ گلی (گردو) خونه بابا نون وپسته خونه شوور غم وغصه! آب در کوزه و ماتشنه لبان می گردیم یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم! تو که باری ز دوشم بر نداری چرا باری سر بارم گذاری؟ کسی که بار شیشه دارد به دیوانه سنگ نمی اندازد. تا بیایی ثابت کنی خر نیستی صد من بارت کرده اند! سر که نه در راه عزیزان بود بار گرانی است کشیدن به دوش(سعدی) درخت هر چه بارش بیشتر سرش پایین تر باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافرو گبر و بت پرستی بار آ چون درگه ما درگه نو میدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ دیگ را گر باز باشد شب دهن گربه را هم شرم باید داشتن(مولوی) دل سفره ی نان نیست که آدم پیش هر کس باز کند! از بخاری ما طریق دوستی آموختیم خویشتن را از برای همنشینان سوختیم یک بار گفتی باور کردم دو بار گفتی شک کردم قسم خوردی یقینم شد که دروغ می گوئی (سخن راست به سوگند خوردن نیاز ندارد) خل گفت بی مخ هم باور کرد! حرف را هفت دفعه باید قورت داد یک دفعه باید گفت مزن بی تامل به گفتار دم نکو گو اگر دیر گویی چه غم؟(سعدی) لیلی را باید از دریچه چشم مجنون نگاه کرد...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:48 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
آب هر چه عمیق تر باشد آرام تر است! حرف مرد یکی است : تا حالا میگفتم آره از حالا می گم نه! گواه عاشق صادق در آستین باشد! به راه صادق اگر دست من شکست چه باک؟ کسی که عاشق صادق بود چنین باشد. گواه من بود اکنون در آستین آری"دهخدا" چیستان: سینی دارم پر گوشواره کسی رو ندارم بشمره "آسمان و ستاره ها" کار زمین ساختی به آسمان پرداختی! J یک شب هم که ما دزد شدیم مهتاب شد! آسوده کسی که خر ندارد از کاه و جوش خبر ندارد. نه آفتاب از این گرم تر می شود نه قنبر از این سیاه تر! آفتاب مهتاب رنگ را ندیدن منیژه منم دخت افرا سیاب برهنه ندیده تنم آفتاب!"فردوسی-شاهنامه" اومدی لب بوم قالیچه تکوندی قالیچه گرد نداشت خودتو نموندی! از هر جا سنگ آید به پای من لنگ آید! هر چی که گند و منده مال منه دردمنده هر چه به یللی بیاید به تللی می رود! باد آورده را باد می برد. به عرض بندگی دیر آمدم دیر اگر دیر آمدم شیر آمدم شیر"نظامی" تنبل! مرو به سایه سایه خوش میایه! تواضع کند هوشمن گزین نهد شاخ پر میوه سر بر زمین"سعدی"
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:45 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
شمعی است دل مرا افروختنی چاکیست ز هجر دوست بر دوختنی ای بی خبر از ساختن و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی می دان و مگو تا نشود رسوایی زیبایی مرد هست در تنهایی گفتا که چه حاجت است اینجا ملکی است که او موی همی شکافد از بینایی می فرماید خدا که ای هر جایی از عام ببر که خاص آن مایی با ما خو کن که عاقبت آن دلدار پیشت آید شبانگه تنهایی هر شب که به بنده همنشین می افتی چون نور مهی که بر زمین می افتی من بنده چشم مست پر خواب توام آن دم که چنان و این چنین می افتی یک دم غم جان دار غم نان تا کی و از پرورش این تن نادان تا کی اندر ره طبل اشکم و نای و گلو این رنج ز نخ به ضرب دندان تا کی هر کس کسکی دارد و هر کس یاری هر کس هنری دارد و هر کس کاری ماییم و خیال یار و این گوشه دل چون احمد و بو بکر به گوشه غاری من ذره بدم ز کوه بیشم کردی پس مانده بدم از همه پیشم کردی درمان دل خراب و ریشم کردی سرمستک و دستک زن خویشم کردی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:12 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
آدم پر ندارد اما پرواز دارد! آدم تا کوچکی نکند بزرگ نمی شود. آدم جایی جیک جیک کند که بلبل نباشد. آدم چرا شعر بگوید که در قافیه اش بماند؟ آدم خودش بمیرد هوا دارش نمیرد! آدمی را که بخت برگردد شب اول عروس نر گردد اسبش اندر طویله خر گردد به آدم تنبل یه فرمان بده دو هزار تا نصیحت پدرانه بشنوJ آدم با چشم های ریزش چه چیز های گنده ای می بیند! بخت می آید در خانه آدم آدم خانه نیست! تا تو آدم بشوی من خر شده ام! آدم نترس سر سالم به گور فرو نمی برد. آدمی را آدمیت لازم است. و چند تا دیگه... به شترمرغ میگن بپر میگه من شترم میگن خوب بار ببر میگه من مرغم کسی که از مرغ بترسد ارزن نمی کارد! کاسه چینی که صدا می کند خود صفت خویش ادا می کند تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد گفتند "پیش نیا می افتی " آن قدر عقب رفت که پس افتاد نه به آن زینب و کلثوم شدنت نه به این دایره و دمبک زدنت
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:50 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
ای خواجه گنه مکن که بد نام شوی گر خاص تویی گنه کنی عام شوی بر رهگذرت دام نهاده است ابلیس بد کار مباش زانکه در دام شوی دیدم که در آتشی و بگداشتمت تا پخته و تا زیرک و ا ستاد شوی ای دل تو دمی مطیع سلطان نشدی و از کار بدت هیچ پشیمان نشدی صوفی و فقه و زاهد و دانشمند این جمله شدی ولی مسلمان نشدی امروز ندانم به چه دست آمده ای که از اول بامداد مست آمده ای گر خون دلم خوری ز دستت ندهم زیرا که به خون دل بدست آمده ای با یار به گلزار شدم رهگذری بر گل نظری فکندم از بی خبری دلدار به من گفت که شرمت بادا رخسار من اینجا و تو بر گل نگری بد می کنی و نیک طمع می داری هم بد باشد سزای بد کرداری با اینکه خداوند کریم است و رحیم گندم ندهد بار چو جو می کاری بر ظلمت شب خیمه مهتاب زدی می خفت خرد بر رخ او آب زدی دادی همه را وعده به خواب خرگوش و از تیغ فراق گردن خواب زدی چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی مقصود از این عزم خرابم تو بسی من می دانم که چون بخواهم رفتن پرسند چه کرده ای جوابم تو بسی
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 23:19 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
بازیچه قدرت خداییم همه او راست توانگری گداییم همه بر یکدگر این زیادتی جستن چیست! آخر ز در یکی سراییم همه یارب تو مرا به نفس طناز مده با هر چه به جز تو ست مرا ساز مده من در تو گریزان شدم از فتنه خویش من آن توام مرا به من باز مده امشب منم و یکی حریف همچو منی بر ساخته مجلسی به رسم چمنی جام می و شمع و نقل و مطرب همه هست ای کاش تو می بودی و اینها همه نی اندر دو جهان دلبر و یارم تو بسی زیرا که به هر غمیم فریاد رسی کس نیست به جز تو ای مه اندر دو جهان جز آنکه ببخشیش به اکرام کسی ای آنکه مرا بسته صد دام کنی گویی که برو در شب و پیغام کنی گر من بروم تو با که آرام کنی همنام من ای دوست که را نام کنی!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 17:12 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم دل و دین بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی آن من بودم که بی قرارت کردم ما کارو دکان و پیشه را سوخته ایم شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم در عشق که او جان و دل و دیده ماست جان و دل و دیده هر سه بر دوخته ایم در بحر کرم حرص و حسد پیمودن و این آب خوشی ز همدگر بر بودن ماهی ننهد آب ذخیره هرگز چون بی دریا هیچ نخواهد بودن گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین روزان و شبان بر در عشاق نشین آن گاه چو این حلقه گشایی کردی از خلق گذر کن بر خلاق نشین من عاشق عشق و عشق هم عاشق من تن عاشق جان آمدو جان عاشق تن گه من آرم دو دست در گردن او گه او کشدم چو دلربایان گردن من کی خندم تات نبینم خندان جان بنده آن خنده بیکام و دهان افسوس که خنده ترا میبینم و آن خنده تو زچشم خلقان پنهان! هنگام اجل چو جان بپردازد تن مانند قبای کهنه اندازد تن تن را که ز خاک است دهد باز به خاک و از نور قدیم خویش بر سازد تن یا دلبر من باید و یا دل بر من نی دل بر من باشد و نی دلبر من ای دلبر بر من مباش بی دلبر من یک دلبر من به او دو صد دل بر من ای دل تو به هر خیال مغرور مشو پروانه صفت کشته هر نور مشو تا خود بینی تو از خدا مانی دور نزدیکتر آی و از خدا دور مشو بر تخته دل که من نگهبانم و تو خطی بنوشته ای که من خوانم وتو گفتی که بگویمت چو من مانم و تو این نیز از آنهاست که من دانم وتو بی آینه روی خویش نتوان دیدن در یار نگر که اوست آیینه تو بی عشق مباش تا نباشی مرده در عشق بمیر تا بمانی زنده...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:55 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:31 توسط الهام
|
|
||