|
|
|
|
|
با عشق شکستم کمر عمر زمان را با عشق چشیدم هنر ختم جهان را صد بار زجان رفتم وجانان نپسندید هر مرتبه پس داده و با خویش بخندید لجبازتر از خود به جهان زنده ندیدم عاشق تر از این دل به جهان بنده ندیدم آندم که ز خود بیخود و سر مست نمودم پس مانده بازار شدم پس بخریدم حاشا که خدایی و خدایی وخدایی از خلق جفا پیشه جدایی و جدایی وجدایی کم رخ بنمایی که رخت غیر نبیند تا هر کس و ناکس ز رخت بوسه نچیند غمازتر از غمزه فروش سر بازار میعاد ملاقات فقط بر سر هر دار تا هر که تو را دیده دگر دیده نگردد هر کس که گلت چید دگر چیده نگردد دردم ز تو درمان و دگر درد نگیرم با تو شده ام زنده و منبعد نمیرم
ولی الله محمدی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:26 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
ز تن بخشیدن و جان را خریدن خدا را دیدن و خود را ندیدن تو برپا دادی و بر پا شدم من بجز عشق تو در حاشا شدم من به هر دستور تو من مرد راهم اگر در چاه باشد یا به ماهم سر افرازم که جز تو دل نبستم اگر بستم به سنگ تو شکستم خودت دانی دعایی را ندارم فقط بر حکم تو گردن گذارم چنان از خویشتن افتاده ام دور که گم شد از دلم سرچشمه شور چو شورم رفت پس شیرین و پاکم خودم دانم که مشتی آب و خاکم ولی الله محمدی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:13 توسط الهام
|
|
||