|
|
|
|
|
لمس زیبائی تو حیرانم کرده!
حس تنهایی ژرفی دارم... پر جریان پر روح من صدا می شنوم.. درک تو را از غم خود حس کردم واژه ها می سازم... نه نیستم! مال اینجا! نه نیستم غایبم یا حاضر تو حضوری یا جسم! قلقلک می دهی اکنون ذهنم را با عشق خستگی می غرد اشک در خون من آویزان است پرتو نوری دارم اما... دل خود خوش می کنم با او تا هر جا!... می نویسم در خواب می نویسم بیدار می نویسم که دگر خسته شدم از تکرار تا سلامی آغاز تا شروع پرواز تا تپش های شرار و آرام..... همه را من چه کنم؟! با همه کاری نیست! تو که بی پروا بودی! با تو هم کاری نیست. منه تنها در باد منه دیوانه صدا می شنوم اینک این مدرک دیوانگیم را بردار و ببر با خود در بر هر کس و نا کس بگذار و بگو داد بزن دیوانست دیوانست... من تو را خاص پنداشته ام خاص خودم هار هار .. این است که می گویند: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید من تنها رفتم تا فردا... بای |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 2:10 توسط الهام
|
|
||